تبليغاتX
کسی که مثل هیچ کس نیست
سراغت را از همه کس می گیرم

همه جا در خیالم با تو سفر خواهم کرد.

با خیال دل تو

رد پای تو را

در کنارم خواهم ساخت.

به جای دستهایت

شاخه گلی در دستهایم می گیرم.

به یادت ،با خودم

سخن می گویم.

تو را نه در چشم،

در دلم مجسم می کنم.

گرچه از هم دوریم...

دوری هایی که هر روز نزدیکتر میشود.

در مشکلاتم از تو یاری می جویم

و چه آسان خواهد شد...

تنهایم،

تنها و بی تو

و در انتظار تو

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 16:12 |

-------------------------------

مادرم، آسمان من است.

-------------------------------

"تو را دوست دارم چو آب روان"

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 0:46 |

دل تو اولین روز بهار

دل من آخرین جمعه ی سال

...و چه دورند و چه نزدیک به هم!

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 14:13 |
 

 

        کی آسمان را فتح خواهم کرد؟!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:43 |
از همه چیز دلزده ام

جز از تو

 

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 23:37 |

تولدت مبارک باد

 ای عاشقانه ترین شعر!

وین جشن تولد شادت

در امتداد بودن و پیمودن

جاوید و مستدام باد.

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 0:2 |
این روزها , برای نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست

تا دلت هم بخواهد , تنبلی هست

وقت هم که نیست

 من می مانم و کاغذ های بی خط و ذهنی خط خطی

 کاش یکی می آمد خط خطی های ذهنم را با پاک کن فراموشی می زدود

و من را لابه لای صفحه های سفید , شبیه یک ساندویچ , می پیچاند

و می گذاشت توی یخچال خاطرات

کسی که اینقدر تنبل باشد , آخر و عاقبتی بهتر از این هم , نتیجه اش نخواهد بود به گمان ... !

گاهی وقت ها حس می کنم همین تعدد آدم ها

همین شلوغی بی معنا , همین سر و صداها و همین جوامع بشری !

باعث تنهایی هر کسی با خودش می شود

در میان این شلوغی که نگاه می کنی , می بینی هر کسی بار تنهایی خویش را به دوش می کشد

مثل قطره هایی که میلی به دریا شدن ندارند

خشک , مثل دانه های تگرگ , در کنار هم می لولند

و میلی به حرکت و جریان یافتن از خود نشان نمی دهند

انبوهی از دانه های خشک و ریز و درشت تگرگ بر زمین می مانند تا دانه دانه آب گردند

و در کویر خشک خاطرات فراموش شده ,

برای همیشه مدفون شوند ,

گاهی از گوشه و کنار کویر جوانه ای سر می زند

و زود , در حرارت غرور کویر , مبدل به خاری گزنده می شود

و بعضی از همین دانه های تگرگ , بر خلاف روال , بخار می شوند و پر می کشند

 به سوی آسمان

آن بالا , حس یکی شدن را تجربه می کنند و می روند رو به سوی دریا

راه اگر زمینی میسر نباشد , آسمان به این بزرگی که هست!

ولی کاش می فهمیدیم که

تنهایی ... نمی شود .


+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 18:37 |
حسین "ع" 

 بیشتر از آب ، تشنه ی  لبیک بود.

افسوس که به جای افکارش ، زخمهای تنش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی آبی نمایاندند.

(دکتر شریعتی)

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 23:40 |

...و این غروب از ما چه می داند

که هر روز

همراه با طپش نور و دل

به دیدارش می رویم

آنگاه که

دانه های مروارید

از ابر دلتنگی

بر درخت و گل و گلدان نشسته است

و ما همراه با دلواپسی

از باغ نفسهایمان

سیب سرخ می چینیم

و آرزومندانه در جاده ی انتظار می نشینیم...

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 13:15 |
الهی

از بی ادب پای دراز است

و از با ادب دست

ای گشاده دست به رحمتت دستم را بگیر.

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 20:59 |
 

سکوت را بشکن و دریا را نظاره کن و پرواز کن تا آسمان،تا بی کران.

سکوت را بشکن و یاد کن چشمان بی نور اطلسی را در روشنایی پاییز.

سکوت را بشکن و قنوت را زمزمه کن در هوای بارانی عشق و بخوان آیه ی نور را در کوچه های تاریک غم.

سکوت را بشکن و با باد همسفر شو و قدم بگذار بر چمنهای سبز خیال و صدا کن بانوی مهربان آرزوها را.

سکوت را بشکن و قنوت را زمزمه کن.

...زمزمه کن

...زمزمه کن

 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 13:33 |

از پنجره ای تنها

سری به خیابان کشیده ام

شب تمام شده است

صفی از گدایان را می بینم

که برای قرصی نان

دستی دراز کرده اند

جنازه ی کودکی

پیش پایشان خوابیده است

و دستی از گورش برخاسته است

آه....که حتی مرگ

آسودگی نیست.

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:57 |
به درخت بادام گفتم

"خدا را به من نشان بده"

شکوفه کرد!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:59 |
آقای خدای عزیز:

دلم می خواست آدما رو یه جوری می ساختی که آنقدر آسون تیکه پاره نشن.

من تا حالا سه جای بخیه و یه دونه جای زخم دارم!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 21:11 |
کاش

سیل غمهایت ،با خود

مرا می برد!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت 15:4 |
باد دفتر خاطره هایم را ورق می زند...

 سه شنبه ی خاکستری:

میلادت مبارک

بانوی اسفند!   ...

و من اکنون پس از سالها برای تو می نویسم:

آبی ترین آبی دنیا

۲۳ اسفند من متولد می شوم و بعد از من بهار

و بهار طلوع دوباره است.

پس

بهار بی بازگشت من

طلوع کن

و مرا از نو متولد کن!

 

غروب سه شنبه ی خاکستری ۱۳۸۵

...بانوی اسفند...

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 16:8 |

 

خونی ریخته شد و صدای مظلومی به یاری طلبیدن بلند ،و زنان و دخترانی به اسارت برده شدند.

ولی خون جوشید و فریاد به گوش همه ی جهانیان رسید و حرارتی گشت در قلب مومنین که تا ابد سرد نخواهد شد.

چرا چنین گشت؟

پرچم سرخ قیام که تا کنون در دستان سقا بوده بر دوش زنی می افتد که غم را اندوهگین خود ساخته و از عصر روز دهم علمدار سپاه خداوند است.

امیر این سپاه در غل و زنجیر ،بیماریست که حتی تاب و توان ایستادن ندارد.

اینان وارثان خون بودند و حاملان پیام.

بر سر راهشان با سلاح سخن ،شهرها را خانه به خانه و مسجد به مسجد تسخیر کردند تا که هر روز عاشورا باشد و هر سرزمین کربلا.

آری هر انقلابی دو چهره دارد:خون و پیام!

اگر یک خون پیام نداشته باشد، در تاریخ گنگ می ماند و اگر یک خون پیام خویش را به همه ی نسلها نرساند ،جلاد ،شهید را در حصار یک عصر وزمان محبوس کرده است.

اگر زینب پیام کربلا را به تاریخ نگوید ،کربلا در کربلا می ماند.

رسالت زینب پیامیست به همه ی انسانها ،به همه ی کسانی که بر حسین (ع) می گریند و به همه ی کسانی که در آستان حسین (ع) سر به خضوع و ایمان فرود آورده و به پیام حسین (ع) که "زندگی هیچ نیست جز عقیده و جهاد" معترفند.

چه گذشت در این سفر؟

در این حماسه ی سجادی و زینبی چه کردند؟

چه گفتند؟

چه دیدند؟

چه شنیدند؟

در این مسیر چه گذشت؟

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 13:51 |
این پست مربوط به خود شماست

    ((بنویسین همه ی آن چیزی را که میخواهید به خدا  بگویید ))

 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 22:1 |
 
وقتی که ديگر نبود به بودنش نيازمند شدم.

وقتی که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که ديگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام شد من آغاز شدم.

وقتی که او تمام کرد من شروع کردم.

و چه سخت است تنها متولد شدن!

 مثل تنها زندگی کردن!

مثل تنها مردن!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 13:30 |

از ناز چه می خندی بر دیده که می گرید

این دیده زمانی نیز خندیده که می گرید

چون دیده تو را سرمست از باده ی اغیاری

در خون خود از غیرت غلطیده که می گرید

تنها نه از این مردم صد روی و ریا دیده

از مردمک خود هم بد دیده که می گرید

لب نیک و بد دنیا ناخوانده که می خندد

چشم آخر هر کاری پائیده که می گرید

صد داغ نهان دارد این سینه که می خندد

صد گونه بلا دیده ست این دیده که می گرید

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 21:24 |

چون شایعه های بی امان

بازیچه دست زمان در این دنیا مانده ام چنان

افسرده و حیران

 سر گشته و نالان

چون آدمک زنجیر بر دست پایم

از پنجه تقدیر من کی رهایم؟

ای که تو دادی جانم

گو به من تا کی بمانم ؟

آدمی چون آدمک

مخلوقی سر گردان

چون آدمک زنجیر بر دست و پایم

از پنجه ی تقدیر من کی رهایم؟...

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 20:7 |
میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه             میشه قلب منو مثل گنبدت طلاکنی

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 21:36 |

جالب ترین چیزی که در عمرم دیدم این است

 که روی سنگ قبری نوشته بود:

"ورود ممنوع"

دلم برای همه ی اونایی که یه روزی همدم ما بودن تنگ شده

این پستم برای همه ی کسانی ست که خیلی زود از پیش ما رفتن

روحشان شاد و یادشان گرامی

((برای پایان دادن، به آغاز نیازی نیست.))

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 0:13 |

ديگر نمانده هيچ بجز وحشت سکوت


ديگر نمانده هيچ بجز ارزوي مرگ


خشم است و انتقام فرو رفته در نگاه


جسم است و جان کوفته در جستجوي مرگ


تنها شدم،گريختم از خود،گريختم


تا شايد اين گريختنم زندگي دهد


تنها شدم که مرگ اگر همتي کند


شايد مرا رهايي از اين بندگي دهد


تنها شدم که نپرسم نشان هيچ کس


تنها شدم که هيچ نگيرم سراغ خويش


دردا که اين عجوزه جادوگر حيات


بار دگر فريفت مرا با چراغ خويش

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 21:52 |
+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 19:51 |
سلام 

ممنونم از همه ی دوستانی که به من محبت داشتن

و در این مدت با نظراتشون چراغ وبلاگ منو روشن نگه داشتن.

یه سئوال دارم!

"کسیکه مثل هیچکس نیست" وجود داره؟

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 22:26 |

غصه نخور مسافر، اینجا ما هم غریبیم  

                                           از دیدن نور ماه یه عمر بی نصیبیم

 

فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز  

                                   نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز

 

غصه نخور مسافر، اونجا هوا  که بد نیست 

                              اینجا ولی آسمون اشک ریختن هم بلد نیست

 

غصه نخور مسافر،فدای قلب تنگت

                                             فدای برق ناز اون چشمای قشنگت

 

غصه نخور مسافر، تلخه هوای دوری

                                       من که اینو می دونم  تو چقدر صبوری

 

غصه نخور مسافر، باز هم میای به زودی

                                          ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی

 

 غصه نخور مسافر، غصه اثر نداره

                                       از دل تو می دونم هیچ کی خبر نداره

 

غصه نخور مسافر، همیشه که اینجوری نیست

                             همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست

 

غصه نخور مسافر، غصه کار گلها نیست

                                        سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست

 

غصه نخور مسافر، تو خود آسمونی

                                               در آرزوی روزی که بیایی و بمونی

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 0:12 |

از اشتباهات دیگران بیاموزید.

زندگی آنقدر طولانی نیست تا همه ی آن را خودتان تجربه کنید.

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 22:55 |

اگر به خانه ی من آمدی

برای من

ای مهر بان

چراغ بیاور و یک دریچه

که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم!

من از انتهای شب حرف می زنم...

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 21:57 |

تو در چشم من همچو موجی

خروشنده و سر کش و ناشکیبا

که هر لحظه می کشاند به سویی

نسیم هزار آرزوی فریبا

تو موجی

تو موجی و دریای حسرت،مکانت

پریشان رنگین افق های فردا

نگاه مه آلوده ی دیدگانت

تو دائم با خود در ستیزی

تو هرگز نداری سکونی

تو دائم ز خود می گریزی

تو آن ابر آشفته ی نیلگونی

چه می شد خدایا...

چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟

شبی با دو بازوی بگشوده ی خود

تو را می ربودم... تو را می ربودم

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 15:38 |

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران