تبليغاتX
کسی که مثل هیچ کس نیست
+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 2:26 |

من با تو 

از زمانه خواهم جست.

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 1:16 |

 

تو به قصه ها شبیهی

ساده، اما حیرت آور

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 3:32 |

 

دلم برای تو، برای اون روز چهارشنبه، اون کوچه خلوت و صدات تنگ شده !

.

.

.

به یادم باش

 

 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:46 |

 

***گدای حق خودمان باشیم ***

 

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 1:47 |

تو زیبایی، که

 جهان هم زیباست!

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 0:53 |

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد،قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند،قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید،قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من،قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را کنار خود حس کنم...

 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 14:48 |
اگر می خواهم به توانگری برسم

و صفا یابم

و دعاهایم مستجاب شود

باید از هر جهت زندگی ام را تمیز و پاک کنم.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 23:25 |

-----------------------------------------

به کدامین گناه کشته شدی؟!

------------------------------------------

حسین (ع)

مهری که هرگز از دل برون نرود

نامی که هرگز نمیرد

عشقی که هرگز خاموش نشود

 

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 22:41 |

حال من خوب است

اما...

تو باور نکن!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 22:0 |
 

از خیال سرد من

برو!

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 1:21 |

گفت: حتمآ می آیم،

منتظر باش.

منتظر پای دیوار

جیبهایم پر از آه و ای کاش

باز هم بی خداحافظی رفت

مثل هر بار

کوچه و خلوت و باد

کاسه ی اشکم از دستم افتاد

یک دل پر

زیر باران شرشر

یک نفر رد شد و گفت:

بادها بی خداحافظی می روند

ابرها هم همینطور!

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 20:27 |
سراغت را از همه کس می گیرم

همه جا در خیالم با تو سفر خواهم کرد.

با خیال دل تو

رد پای تو را

در کنارم خواهم ساخت.

به جای دستهایت

شاخه گلی در دستهایم می گیرم.

به یادت ،با خودم

سخن می گویم.

تو را نه در چشم،

در دلم مجسم می کنم.

گرچه از هم دوریم...

دوری هایی که هر روز نزدیکتر میشود.

در مشکلاتم از تو یاری می جویم

و چه آسان خواهد شد...

تنهایم،

تنها و بی تو

و در انتظار تو

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 16:12 |

-------------------------------

مادرم، آسمان من است.

-------------------------------

"تو را دوست دارم چو آب روان"

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 0:46 |

دل تو اولین روز بهار

دل من آخرین جمعه ی سال

...و چه دورند و چه نزدیک به هم!

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 14:13 |
 

 

        کی آسمان را فتح خواهم کرد؟!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:43 |
از همه چیز دلزده ام

جز از تو

 

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 23:37 |

تولدت مبارک باد

 ای عاشقانه ترین شعر!

وین جشن تولد شادت

در امتداد بودن و پیمودن

جاوید و مستدام باد.

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 0:2 |
این روزها , برای نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست

تا دلت هم بخواهد , تنبلی هست

وقت هم که نیست

 من می مانم و کاغذ های بی خط و ذهنی خط خطی

 کاش یکی می آمد خط خطی های ذهنم را با پاک کن فراموشی می زدود

و من را لابه لای صفحه های سفید , شبیه یک ساندویچ , می پیچاند

و می گذاشت توی یخچال خاطرات

کسی که اینقدر تنبل باشد , آخر و عاقبتی بهتر از این هم , نتیجه اش نخواهد بود به گمان ... !

گاهی وقت ها حس می کنم همین تعدد آدم ها

همین شلوغی بی معنا , همین سر و صداها و همین جوامع بشری !

باعث تنهایی هر کسی با خودش می شود

در میان این شلوغی که نگاه می کنی , می بینی هر کسی بار تنهایی خویش را به دوش می کشد

مثل قطره هایی که میلی به دریا شدن ندارند

خشک , مثل دانه های تگرگ , در کنار هم می لولند

و میلی به حرکت و جریان یافتن از خود نشان نمی دهند

انبوهی از دانه های خشک و ریز و درشت تگرگ بر زمین می مانند تا دانه دانه آب گردند

و در کویر خشک خاطرات فراموش شده ,

برای همیشه مدفون شوند ,

گاهی از گوشه و کنار کویر جوانه ای سر می زند

و زود , در حرارت غرور کویر , مبدل به خاری گزنده می شود

و بعضی از همین دانه های تگرگ , بر خلاف روال , بخار می شوند و پر می کشند

 به سوی آسمان

آن بالا , حس یکی شدن را تجربه می کنند و می روند رو به سوی دریا

راه اگر زمینی میسر نباشد , آسمان به این بزرگی که هست!

ولی کاش می فهمیدیم که

تنهایی ... نمی شود .


+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 18:37 |
حسین "ع" 

 بیشتر از آب ، تشنه ی  لبیک بود.

افسوس که به جای افکارش ، زخمهای تنش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی آبی نمایاندند.

(دکتر شریعتی)

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 23:40 |

...و این غروب از ما چه می داند

که هر روز

همراه با طپش نور و دل

به دیدارش می رویم

آنگاه که

دانه های مروارید

از ابر دلتنگی

بر درخت و گل و گلدان نشسته است

و ما همراه با دلواپسی

از باغ نفسهایمان

سیب سرخ می چینیم

و آرزومندانه در جاده ی انتظار می نشینیم...

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 13:15 |
الهی

از بی ادب پای دراز است

و از با ادب دست

ای گشاده دست به رحمتت دستم را بگیر.

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 20:59 |
 

سکوت را بشکن و دریا را نظاره کن و پرواز کن تا آسمان،تا بی کران.

سکوت را بشکن و یاد کن چشمان بی نور اطلسی را در روشنایی پاییز.

سکوت را بشکن و قنوت را زمزمه کن در هوای بارانی عشق و بخوان آیه ی نور را در کوچه های تاریک غم.

سکوت را بشکن و با باد همسفر شو و قدم بگذار بر چمنهای سبز خیال و صدا کن بانوی مهربان آرزوها را.

سکوت را بشکن و قنوت را زمزمه کن.

...زمزمه کن

...زمزمه کن

 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 13:33 |

از پنجره ای تنها

سری به خیابان کشیده ام

شب تمام شده است

صفی از گدایان را می بینم

که برای قرصی نان

دستی دراز کرده اند

جنازه ی کودکی

پیش پایشان خوابیده است

و دستی از گورش برخاسته است

آه....که حتی مرگ

آسودگی نیست.

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:57 |
به درخت بادام گفتم

"خدا را به من نشان بده"

شکوفه کرد!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:59 |
آقای خدای عزیز:

دلم می خواست آدما رو یه جوری می ساختی که آنقدر آسون تیکه پاره نشن.

من تا حالا سه جای بخیه و یه دونه جای زخم دارم!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 21:11 |
کاش

سیل غمهایت ،با خود

مرا می برد!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت 15:4 |
باد دفتر خاطره هایم را ورق می زند...

 سه شنبه ی خاکستری:

میلادت مبارک

بانوی اسفند!   ...

و من اکنون پس از سالها برای تو می نویسم:

آبی ترین آبی دنیا

۲۳ اسفند من متولد می شوم و بعد از من بهار

و بهار طلوع دوباره است.

پس

بهار بی بازگشت من

طلوع کن

و مرا از نو متولد کن!

 

غروب سه شنبه ی خاکستری ۱۳۸۵

...بانوی اسفند...

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 16:8 |

 

خونی ریخته شد و صدای مظلومی به یاری طلبیدن بلند ،و زنان و دخترانی به اسارت برده شدند.

ولی خون جوشید و فریاد به گوش همه ی جهانیان رسید و حرارتی گشت در قلب مومنین که تا ابد سرد نخواهد شد.

چرا چنین گشت؟

پرچم سرخ قیام که تا کنون در دستان سقا بوده بر دوش زنی می افتد که غم را اندوهگین خود ساخته و از عصر روز دهم علمدار سپاه خداوند است.

امیر این سپاه در غل و زنجیر ،بیماریست که حتی تاب و توان ایستادن ندارد.

اینان وارثان خون بودند و حاملان پیام.

بر سر راهشان با سلاح سخن ،شهرها را خانه به خانه و مسجد به مسجد تسخیر کردند تا که هر روز عاشورا باشد و هر سرزمین کربلا.

آری هر انقلابی دو چهره دارد:خون و پیام!

اگر یک خون پیام نداشته باشد، در تاریخ گنگ می ماند و اگر یک خون پیام خویش را به همه ی نسلها نرساند ،جلاد ،شهید را در حصار یک عصر وزمان محبوس کرده است.

اگر زینب پیام کربلا را به تاریخ نگوید ،کربلا در کربلا می ماند.

رسالت زینب پیامیست به همه ی انسانها ،به همه ی کسانی که بر حسین (ع) می گریند و به همه ی کسانی که در آستان حسین (ع) سر به خضوع و ایمان فرود آورده و به پیام حسین (ع) که "زندگی هیچ نیست جز عقیده و جهاد" معترفند.

چه گذشت در این سفر؟

در این حماسه ی سجادی و زینبی چه کردند؟

چه گفتند؟

چه دیدند؟

چه شنیدند؟

در این مسیر چه گذشت؟

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 13:51 |
این پست مربوط به خود شماست

    ((بنویسین همه ی آن چیزی را که میخواهید به خدا  بگویید ))

 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 22:1 |

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران