این روزها , برای نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست
تا دلت هم بخواهد , تنبلی هست
وقت هم که نیست
من می مانم و کاغذ های بی خط و ذهنی خط خطی
کاش یکی می آمد خط خطی های ذهنم را با پاک کن فراموشی می زدود
و من را لابه لای صفحه های سفید , شبیه یک ساندویچ , می پیچاند
و می گذاشت توی یخچال خاطرات
کسی که اینقدر تنبل باشد , آخر و عاقبتی بهتر از این هم , نتیجه اش نخواهد بود به گمان ... !
گاهی وقت ها حس می کنم همین تعدد آدم ها
همین شلوغی بی معنا , همین سر و صداها و همین جوامع بشری !
باعث تنهایی هر کسی با خودش می شود
در میان این شلوغی که نگاه می کنی , می بینی هر کسی بار تنهایی خویش را به دوش می کشد
مثل قطره هایی که میلی به دریا شدن ندارند
خشک , مثل دانه های تگرگ , در کنار هم می لولند
و میلی به حرکت و جریان یافتن از خود نشان نمی دهند
انبوهی از دانه های خشک و ریز و درشت تگرگ بر زمین می مانند تا دانه دانه آب گردند
و در کویر خشک خاطرات فراموش شده ,
برای همیشه مدفون شوند ,
گاهی از گوشه و کنار کویر جوانه ای سر می زند
و زود , در حرارت غرور کویر , مبدل به خاری گزنده می شود
و بعضی از همین دانه های تگرگ , بر خلاف روال , بخار می شوند و پر می کشند
به سوی آسمان
آن بالا , حس یکی شدن را تجربه می کنند و می روند رو به سوی دریا
راه اگر زمینی میسر نباشد , آسمان به این بزرگی که هست!
ولی کاش می فهمیدیم که
تنهایی ... نمی شود .

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت
18:37 |